یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391
خود آزاری
نمی دانم چگونه از این خودآزاری رها شوم. هنوز خودمدیریتی را نیاموخته ام. مسیر عمر چه تند به آخر خط رسیده . دیو درون به " بندم " کشیده. تیغ تعقل کُند شد و خمیده .
رهایم کن، رهایم کن از این فرسوده ی پنهان. از این آزرد ه ی ساکت همی نالان.
نمی نالد به ظاهر قهرمان هر چه میدان است. بظاهر همسری همدم ! ولی نادم به دوران است .
پدر نان آور خانه ، گَهی خوشرو گَهی همره ولی دلشوره ،" مهمان" است. چه خواهد شد سرانجام دو فرزندش.
چروکیده رخ بانو ، بجای" او " بغل بگرفته ا م زانو.
رهایم کن رهایم کن از این چهره ، از این سیلی خور هستی . که زیرش زردی حسرت نمایان است.
منم تقصیر را یاور ، شوم تسلیم «خوش باور»، رسیدم!! خط پایان است.
رهایم کن تو که، کَندی دل از سینه ، بجایش دادی ام خروارها کینه.
ز جام نفرتت تر کن لبانم را
ببخشا این سخن ،لحن و بیانم را.
تو بخشا مزه ی تلخ زبانم را.
رهایم کن ، رهایم کن که شور زندگی زیباست
بغل وا کن که نور عاشقی آن دورها پیداست.
بغل وا کن دلم پرواز می خواهد.
رهایم کن .
چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391
سوال
قابیل هم نرسیده ، برادر کشی را یادگرفت و هابیل را کشت.
اونوقت نسل ما چگونه تکثیر شد؟بپرسم نپرسم؟ بمونه تا اون دنیا شاید فهمیدم.
سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد ، فریبنده زاد و فریبا بمیرد - شب مرگ تنها نشیند به موجی ، رود گوشه ای دور و تنها بمیرد...(زنده یاد حمید مصدق )
قو در طول زندگیش برخلاف خیلی از آدما فقط یک یار داره ،
همیشه با هم هستن ، جفت . نر و ماده و همیشه دوست دار هم و با هم . اگر یکیشون بمیره بهر دلیلی، برای اون تک مونده ، موندن بقدری دشواره که مسیری بی بازگشت رو انتخاب میکنه سمت دریا و پرواز میکنه تا جایی که نتونه دیگه بال بزنه و از فرط خستگی و اندوه خودشو شیرجه وار به عمق آب میزنه و دیگه بالا نمیاد.
این عمل اگه مرگ نام داشته باشه !! شیرین و جاودانه است . ممکنه غریزه باشه اما بی شک " عشق ، وفا ، مهر و بسیاری صفات زیبا " رو در خود جای داده.
